او می رود.....................
کی باز می گردد نه من می دانم نه او
او رفت و مرا با کوله باری از غم وتنهایی و انتظار به جا گذاشت .
اورفت چه کسی می داند که چه هنگام باز می گردد
چشم به راه او می مانم تا روز وصال




وقتی ازمن جداشدی ای گل قشنگم
اگر صدسال پس ازمرگم گورم رابشکافی
وهنوزقلبم وجودداشته باشدخواهی دید
روی آن نوشته شده است
فقط تو را دوست دارم

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد
بیدار باش من با سبدی پر از بو سه می آیم و آن
را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت
می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

همه باید بدانند تو هم بدان:
فردا یعنی هرگز مهم امروز است
تو هیچوقت امروز را درک نکردی
می خواستم برایم عاشقی بیدار باشی
اما تو همیشه خسته بودی
سرنوشت من در تو بود
اما تو عشق مرا هم ندیدی
آمده بودم هم آشیانت شوم
اما حالا می خواهم برم
تا تو به فرداهایت برسی...



می ترسم تو را که در آینده می جویم در گذشته هایم گم کرده باشم.
و چشمانت همان چشمهای بچگی ات باشد. ودستانت همان دستان کودکی ات.
مرا باور نداشتی.می ترسم باز هم باورم نکنی.با اینکه بزرگ شده ام.
قد کشیده ام و صدایم نیز با من بزرگ شده.
نگاهم شرم گین شده.و احساسم مغلوب منطق قلبم شده.
می ترسم بیایم به سراغت .وتو را ببینم که دیگر بچه نیستی.
بزرگ شده ای .و از من هم بزرگتر...
دستانت دیگر گرم نباشد و شاید داغ باشد.
می ترسم تو هم مثل همه بزرگ شده باشی نه مثل من.
شاید هم گم شده باشی ونیابم تو را...
می ترسم از نبودنت .
می ترسم از بودنت از چشهایت.
از تو می ترسم.
چون مثل رویایی مثل خوابی...
و از اینکه خواب تعبیر دارد.
می ترسم تو را تعبیر کنم.
و خود را نیابم.
و احساست کنم ومنطق را گم کنم.
و خود را هم گم کنم.
می ترسم بیایم ولی تو رفته باشی .
یا اصلا تو وجود نداشته باشی.
از این بیشتر می ترسم.
شاید یک شب منتظرم باشی و نیایم چه فکری می کنی.
من نیامده ام.
یا تو رفته ای؟
کدام یک؟
می ترسم از سؤال کردن و پاسخ نیافتن و باز گیج شدن و گریه کردن...
و شاید شعر گفتن.
می ترسم دوباره شعر بگویم و تو را در شعرم پنهان کنم.
و تو آنقدر بزرگ نشده باشی که شعر بخوانی.
شاید هم بزرگ شده باشی ولی شعر نخوانی مثل خیلی ها.
تو اصلا مرا بلدی؟
می ترسم بلد نباشی....و دوباره مجبور به خواندن بشی!!!
شاید برای سال بعد و امتحانی دیگر؟
می دونی از چی می ترسم؟
آره بخند آخه از این خنده هاتم می ترسم
می تر سم شاید مرا نشناسی؟
و بگویی که کی هستم ومن بلد نباشم اسمم را خا نه ام راو همهء نداشته هایم را.
و باز گم شم.
در خودم در تو و در ذهنم......