تبليغاتX
چه سخت است ایستادن برسرگورخاطره ها

چه سخت است ایستادن برسرگورخاطره ها



گفتی شراب و شعر و شبنم دوست داری

امشب ولی باران نم نم دوست داری

گفتی غزل را عاشقانه عاشقانه

گفتی غزل های پر از غم دوست داری

با من بگو زیبای خوب آسمانی

با این همه آیا مرا هم دوست داری؟

شعرم شرابم شبنم هر چه بخواهی

آشفته ای این گونه درهم دوستت دارم

این زمزمه آری به گوشم آشنا بود

آهسته می گفتی شنیدم دوستم داری؟؟؟؟؟



عشق تو برایم زیباتر از هر زیبایی و با شکوه تر از هر منظره ای میباشد تو دنیای ناشناخته ای هستی که فقط من آن را کشف کردم به اندازه همه ی دنیا دوستت دارم و به اندازه ی همه ی پرستشگاه ها می پرستمت و به اندازه ی تمام ستایشگران ستایشت می کنم اگر در راه عشق تو وجودم را به هزاران تکه قسمت کنند هر تکه آن با صدای بلند فریاد میزند تو را دوست دارم .ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از نگاهت عاقبت رو خوندم.

همه نامه هاتو سوزوندم.

پر دادم قناری های خسته رو توی باغچه .

گل ها رو خشکوندم.

می دونستم که اثیری.

می دونستم داری میری.

میدونستم داری میری .

گفتی سپر بلاتم هرجایی بری باهاتم همسفر با لحظه هاتم.

می دونستم مرغک وحشی من روزو شب شوق پریدن داشتی.

میدونستم تو بهار عشقمون قصد از ریشه بریدنم داشتی.

می دونستم که اثیری .

میدونستم داری میری.

میدونستم داری میری حالا که هستی اثیر دیگری توی قلبت من و فریاد نکن دیگه ای رفیق نیمه راه من از من و گذشته ها یاد نکن.

میدونستم که اثیری .

میدونستم داری میری .

میدونستم داری میری.......................




چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .

بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می کند

وای ، دل چون کود کی بی تو لجاجت می کند

اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نکرد

هیچوقت عشقت به دل فکر فراموشی نکرد

عشق من با تو به میزان تقدس می رسد

بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد

«دوستت دارم» برای من کلام تازه نیست

حد عشقت را برایم هیچ چیز اندازه نیست

در غیاب تو غریبانه فراغت می کشم

بر گذشت لحظه ها طرحی ز طاقت می کشم

چشمهایم را نگاه تو ضمانت می کند

گرمی دست مرا دستت حمایت می کند

با تنفس در هوای تو هنوزم قانعم

ابتلای سینه را اینگونه از غم مانعم

چشمهای مهربان تو فراموشم نشد

هیچکس جز یاد تو بی تو هم آغوشم نشد

من تو را با التهاب سینه ام فهمیده ام

ساده گویم خویش را با بودنت سنجیده ام 


 

دوست دارم نی نی جون


  

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوائی دنبال بهونم

با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیر یک رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهائی همرنگ گیسوته آغوشتو وا کن بانوی

مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن که توئی پایان یک تردید و بیتابی

من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود



ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست

 

 


نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13:24 توسط وحیدعاشق |