سالها
عاشق چشم انتظاری
نکنه تو هم تو شبها
خسته از غبار جاده
خواب مهتاب و میبینی
که میاد پای پیاده
نکنه هجوم ابرا
تو رو هم از ما بگیره
ستاره برای بودن
دیگه فردا خیلی دیره
حالا که خورشید طلسم
قلعه ی سنگی خوابه
تو نگو عشق ها دوروغه
تو نگو دنیا سرابه
با کدوم بهونه باید
شب و از تو کوچه دزید
گل سرخ عاشقی رو
به غریبه ها نبخشید
ستاره .همه غرورم
پیشکشه ناز تو باشه
تو بمون تا چشمای من
با سپیدی آشنا شه
من اگه اسیر خاکم
تو که جات تو آسمونه
دل خوشم به این که هر شب
تو بیای رو بوم خونه
همنشین ابرو ماهی
توی اون همه سیاهی
نکنه اینقده دور شی
که دیگه منو نخواهی













بین من و تو جدای هاست
من آن کبوترم که با تو به آسمانها پر می کشم
در شعله های قهر تو می سوزم
غم تو از آتش جهنم در دلم بدتر است
در دل چگونه یاد تو می میرد
عشق مرا فراموش نکن که یاد تو عشق اول و آخر من است
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره
وحید همون کسی که بیشتر از همه دوستت داره

|
|
|
ای آنکه در نگاه تو خورشید نهفته است
من عشق را به نام تو آغاز می کنم

مهبوب من بیا،
تااشتیاق بانگ تودرجان خسته ام،
شورونشاط عشق برنگیزد.
من غرق مستی ام
ازتابش وجود تو در جام جان چنین،
سرشارهستی ام

 
در سحر گاه سربالش خوابت بردار
کاروان های فرومانده خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را:
تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را

خدا حافظ
کم کمک وقت خداحافطی ما از راه رسیده
هوای تازه ی تنها یی ها از راه رسیده
بغلم کن آخرین بار
وقت رفتن رسیده
یک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جیبم نزدیک قلبم بذارم
یه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
یک کمی اشک و گلایه لای دستمال پیچیدم
وقتی دلم تنگ تو شد
غم تو توشه ی راهمه

ازمن پرسید : منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟ گفتم زندگی ام را
قهر کرد و رفت نمی دونیست که کل زندگی ام او هستش
From My Niece Hanni

دلم تنگ است و می دانم هوای یارست هر شب خواب ندارم
دلم تنگ است واز یاراحوالی ندارم زدیدن بهتروخوابی ندارم
زمردن که اورا ببینم دوباره جانگیرم وتا صبح خوابی ندارم
دلم تنگست که آن باشد نباشد تا قیامت هرگز خوابی ندارم
 
دوست دارم غرق چشمان تو باشم سالها
چون که چشمان تو می گوید که می خوا هی مرا
غروب عاشقان رنگش طلایست...........گرچه اخرش دردوجدایست


|
|
|
وقتی در کنار ساحل با سنگهای کوچک نوشتم عشق
          

           
ابر گفت چه قلب سنگی
ماه گفت چه قلب خاموشی
گل گفت چه قلب بی احساسی
موج گفت چه قلب سیاهی و خواست آنرا خراب کند اما نتوانست !
آنگاه بود که تو گفتی چه عشق استواری !

ای آنکه همیشه آرزویت را دارم در شب و روز گفتگوی تو را دارم
نه طاقت دیدن رویت را دارم نه فرست آمدن به سویت را دارم.

این شعر را یکی از دوستان خوب و دوست داشتنی به من هدیه داد .
اسیر
به عشقت اسیرم
بی تو من می میرم
با تو افسانه می شم.

دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ما
شام شد بازونیامد دل دیوانه ما

باد بهار آمد وآورد بوی تو
شد تازه باز در دل من آرزوی تو.

امشب ندانم ای بت زیبا چه می کنی
ما بی تو خون خوریم تو بی ما چی می کنی.

بر خیزو می بریز.که پاییز می رسد
بشتاب.ای نگار که غم نیز می رسد.

آزرده ام ازان بت بسیار ناز کن
پا از گلیم خویش فزونتر دراز کن

چراغ ماه به کف آمدم به خانه تو
به شوق آنکه شوم همدم شبانه تو

با دلم دوش سر زلف تو بازی می کرد
خواجه با بنده خود بنده نوازی می کرد.

با همه عاشقی و رندی وبی باکی ما
شبنم صبح خجل می شود از پاکی ما .

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم.  یه دل می گه برم ، برم
یه دل می گه نرم نرم
طاقت نداره دلم
بی تو چه کنم ؟
پیش عشقی زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هر جا هر جا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ا ی یار زیبا
| |
او می رود.....................
کی باز می گردد نه من می دانم نه او
او رفت و مرا با کوله باری از غم وتنهایی و انتظار به جا گذاشت .
اورفت چه کسی می داند که چه هنگام باز می گردد
چشم به راه او می مانم تا روز وصال




وقتی ازمن جداشدی ای گل قشنگم
اگر صدسال پس ازمرگم گورم رابشکافی
وهنوزقلبم وجودداشته باشدخواهی دید
روی آن نوشته شده است
فقط تو را دوست دارم

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد
بیدار باش من با سبدی پر از بو سه می آیم و آن
را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت
می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

همه باید بدانند تو هم بدان:
فردا یعنی هرگز مهم امروز است
تو هیچوقت امروز را درک نکردی
می خواستم برایم عاشقی بیدار باشی
اما تو همیشه خسته بودی
سرنوشت من در تو بود
اما تو عشق مرا هم ندیدی
آمده بودم هم آشیانت شوم
اما حالا می خواهم برم
تا تو به فرداهایت برسی...



می ترسم تو را که در آینده می جویم در گذشته هایم گم کرده باشم.
و چشمانت همان چشمهای بچگی ات باشد. ودستانت همان دستان کودکی ات.
مرا باور نداشتی.می ترسم باز هم باورم نکنی.با اینکه بزرگ شده ام.
قد کشیده ام و صدایم نیز با من بزرگ شده.
نگاهم شرم گین شده.و احساسم مغلوب منطق قلبم شده.
می ترسم بیایم به سراغت .وتو را ببینم که دیگر بچه نیستی.
بزرگ شده ای .و از من هم بزرگتر...
دستانت دیگر گرم نباشد و شاید داغ باشد.
می ترسم تو هم مثل همه بزرگ شده باشی نه مثل من.
شاید هم گم شده باشی ونیابم تو را...
می ترسم از نبودنت .
می ترسم از بودنت از چشهایت.
از تو می ترسم.
چون مثل رویایی مثل خوابی...
و از اینکه خواب تعبیر دارد.
می ترسم تو را تعبیر کنم.
و خود را نیابم.
و احساست کنم ومنطق را گم کنم.
و خود را هم گم کنم.
می ترسم بیایم ولی تو رفته باشی .
یا اصلا تو وجود نداشته باشی.
از این بیشتر می ترسم.
شاید یک شب منتظرم باشی و نیایم چه فکری می کنی.
من نیامده ام.
یا تو رفته ای؟
کدام یک؟
می ترسم از سؤال کردن و پاسخ نیافتن و باز گیج شدن و گریه کردن...
و شاید شعر گفتن.
می ترسم دوباره شعر بگویم و تو را در شعرم پنهان کنم.
و تو آنقدر بزرگ نشده باشی که شعر بخوانی.
شاید هم بزرگ شده باشی ولی شعر نخوانی مثل خیلی ها.
تو اصلا مرا بلدی؟
می ترسم بلد نباشی....و دوباره مجبور به خواندن بشی!!!
شاید برای سال بعد و امتحانی دیگر؟
می دونی از چی می ترسم؟
آره بخند آخه از این خنده هاتم می ترسم
می تر سم شاید مرا نشناسی؟
و بگویی که کی هستم ومن بلد نباشم اسمم را خا نه ام راو همهء نداشته هایم را.
و باز گم شم.
در خودم در تو و در ذهنم......
به نام نامی نامها
هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم
یاحتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اِنقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
امّا تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی شیشهِ ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک وساده مثل خاک حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوها تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تونیست
پیش تو آینه چشام حقیر لایق تونیست
چندی بود که ساکت نشسته بودم و به جستجومی پرداختم
تا راهی به سوی زندگی بیابم،
ولی افسوس که پرنده شوم ناامیدی
در آسمان زندگیم پرواز می کرد تا مبادا راه خویش گم نکنم.
عشق را لطافت زندگی میدانستم
و
وقتی آن را از دست دادم
زندگی برایم همچون گوری سرد و خاموش گردید
به آسمان می نگرم و می گویم :
خدایا چرا مرا خلق کردی تا این همه رنج بکشم
مگر گناه من چه بوده است که باید زندگی رنجم دهد؟
خدایا غم فروشی دوره گرد شده ام و با شادی بیگانه
تنهایی را دوست داشتم و از دنیا و زندگی گریزان شده بودم.
احساس می کردم به مرداب عظیم درد و رنج بدل گشته ام
و
ابرهای سیاه آسمان به من می خندند
همچون معبود ناکامی ها و ارمغان آورنده نا امیدی ها
دیگر شادمانی دوران کودکی را در خود احساس نمی کردم
همچون دیوانه ای که به زنجیرش کشیده باشند
همچون مرغکی اسیر در تنهایی
همچون کسی که باده خوشبختیش بر خاک ریخته باشد
و
اما ناگهان ورق برگشت...
یک روز نام تو را شنیدم وهمان دم نفس در سینه حبس شد
و در آن هنگام بود
که هستی من با تو درآمیخت
راستی آیا تو از این اعجاز خبر داشتی؟
من بی آنکه تو را شناخته باشم
دانستم که محبوب خویش را یافته ام....
با شنیدن نخستین کلمات تو ،
این گمان بر من گذشت که تو
زندگی مرا چون شمعی
در تاریکی شب فروغ جاودانه بخشیدی
و
هنگامی که برای اولین بار صدایت را شنیدم
رنگ از رخسارم رخت بر بست
و بی اختیار دیده بر زمین افکندم
و
آن هنگام بود که دلهای ما با نگاهی خاموش
از همدیگر سلام عشق ربودند
من نام تو را در نگاه تو خواندم
و
بی آنکه از خود چیزی پرسیده باشم
به خویش پاسخ گفتم که:
آری اوست،تندیس امید رویایی من
آری اوست...

گفتی شراب و شعر و شبنم دوست داری
امشب ولی باران نم نم دوست داری

گفتی غزل را عاشقانه عاشقانه
گفتی غزل های پر از غم دوست داری

با من بگو زیبای خوب آسمانی
با این همه آیا مرا هم دوست داری؟

شعرم شرابم شبنم هر چه بخواهی
آشفته ای این گونه درهم دوستت دارم

این زمزمه آری به گوشم آشنا بود
آهسته می گفتی شنیدم دوستم داری؟؟؟؟؟

عشق تو برایم زیباتر از هر زیبایی و با شکوه تر از هر منظره ای میباشد تو دنیای ناشناخته ای هستی که فقط من آن را کشف کردم به اندازه همه ی دنیا دوستت دارم و به اندازه ی همه ی پرستشگاه ها می پرستمت و به اندازه ی تمام ستایشگران ستایشت می کنم اگر در راه عشق تو وجودم را به هزاران تکه قسمت کنند هر تکه آن با صدای بلند فریاد میزند تو را دوست دارم .ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از نگاهت عاقبت رو خوندم.
همه نامه هاتو سوزوندم.
پر دادم قناری های خسته رو توی باغچه .
گل ها رو خشکوندم.
می دونستم که اثیری.
می دونستم داری میری.
میدونستم داری میری .
گفتی سپر بلاتم هرجایی بری باهاتم همسفر با لحظه هاتم.
می دونستم مرغک وحشی من روزو شب شوق پریدن داشتی.
میدونستم تو بهار عشقمون قصد از ریشه بریدنم داشتی.
می دونستم که اثیری .
میدونستم داری میری.
میدونستم داری میری حالا که هستی اثیر دیگری توی قلبت من و فریاد نکن دیگه ای رفیق نیمه راه من از من و گذشته ها یاد نکن.
میدونستم که اثیری .
میدونستم داری میری .
میدونستم داری میری.......................


چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می کند
وای ، دل چون کود کی بی تو لجاجت می کند
اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نکرد
هیچوقت عشقت به دل فکر فراموشی نکرد
عشق من با تو به میزان تقدس می رسد
بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد
«دوستت دارم» برای من کلام تازه نیست
حد عشقت را برایم هیچ چیز اندازه نیست
در غیاب تو غریبانه فراغت می کشم
بر گذشت لحظه ها طرحی ز طاقت می کشم
چشمهایم را نگاه تو ضمانت می کند
گرمی دست مرا دستت حمایت می کند
با تنفس در هوای تو هنوزم قانعم
ابتلای سینه را اینگونه از غم مانعم
چشمهای مهربان تو فراموشم نشد
هیچکس جز یاد تو بی تو هم آغوشم نشد
من تو را با التهاب سینه ام فهمیده ام
ساده گویم خویش را با بودنت سنجیده ام


با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوائی دنبال بهونم

با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیر یک رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهائی همرنگ گیسوته آغوشتو وا کن بانوی
مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن که توئی پایان یک تردید و بیتابی

من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود
ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست